حسن ختام
عالم صدف است و فاطمه گوهر اوست
گیتی عرض است و این گوهرجوهر اوست
درفخر وشرافتش همین بس که زخلق
احمدپدر است و مرتضی شوهراوست
شهادت دخت نبی اکرم بانوی دو جهان تسلیت باد
رو ادامه مطلب حتما کلیک کنید
ادامه مطلب
عالم صدف است و فاطمه گوهر اوست
گیتی عرض است و این گوهرجوهر اوست
درفخر وشرافتش همین بس که زخلق
احمدپدر است و مرتضی شوهراوست
شهادت دخت نبی اکرم بانوی دو جهان تسلیت باد
رو ادامه مطلب حتما کلیک کنید
وقتی راه رفتن آموختی ،دویدن بیاموز.
وقتی دویدن آموختی،پرواز را.
راه رفتن بیاموز،
زیرا راههایی که میروی جزئی از تو میشود و
سرزمینهایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.
دویدن بیاموز،چون هر چیز را که بخواهی دور است و
هر قدر که زود باشی دیر.
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی ،
برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی...
عرفان نظر آهاری

جا مانده است
چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید
مرحوم حسین پناهی
سفره افطارش در بین آشنایان و اقوام معروف بود.
روزهای تاسوعا و عاشورا، دو نوع غذا نذری میپخت و
شب عید به همه معلمان فرزندش سکه طلا هدیه میداد.
زمانی که همسایهاش فوت کرده بود دسته گل سفارشیاش
آنقدر بزرگ بود که از درب منزل کوچک متوفی، رد نشد
و مجبور شدند آن را دم در بگذارند.
وقتی مردی که در مراسم ختم کنار او نشسته بود و از بدبختی و
بیچارگی مرد فوت شده و آینده نامعلوم دو بچه یتیم باقی مانده
صحبت میکرد، او در فکر این بود که کارت ویزیتش را فراموش کرده
روی دسته گل بگذارد؛ و باید حتما موقع خروج این کار را انجام دهد. !!
میبست و بی رنگی کیمیاترین چیزها بود
اگر عشق ارتفاع داشت من زمین را زیر پای خود داشتم و تو هیچگاه
عزم صعود نمیکردی آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا درقله ها به تمسخر میگرفتی
اگر گناه وزن داشت آنگاه هیچگاه کسی را توان آن نبود که قدمی بردارد
اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم همه وسعت دنیا یک خانه میشد و
تمام محتوای سفره سهم همه بودو هیچکس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمیشد
اگر خواب حقیقت داشت همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از ناباوری بودم
اگر همه سکه داشتند دلها سکه رابیش از خدا نمیپرستید و یکنفر کنار خیابان
خواب گندم نمیدید تا دیگری ازسر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را
نثار او کند
اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود زیبایی نبود خوبی هم شاید
اگر عشق نبود به کدامین بهانه میخندیدیم و میگریستیم؟
کدام لحظه ناب را اندیشه میکردیم؟
چگونه عبور روزهای تلخ را تاب میاوردیم؟
آری بیگمان پیشتر از اینها مرده بودیم اگر عشق نبود
و اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند و من
با دستانی که زخم خورده توست گیسوان بلند تو را نوازش میکردم و تو
سنگی را که به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه میداشتی و ما
پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر میکردیم.
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
می برم تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ نگاه
شستشویش دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه امید محال
می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
ناله می لرزد
می رقصد اشک
آه بگذار که بگریزم من
از تو ای چشمه جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم خنده به لب ‚ خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل
فروغ فرخزاد
کاش یک شب باز مهمان دو چشمت میشدم
ریزه خوار مشرق خوان دو چشمت میشدم
سلام آقای من
مینویسم به هوای تو در حالیکه فرسنگها بین ما فاصله است
اما هنوز عطر ضریحت دلمو هوایی میکنه.
دل غریبم باز به هوای قربتت بی تابی میکنه.
یادش بخیر اون شبها و روزها که گفتم: "السلام علیک یا ضامن آهو "
و تموم صحن قشنگت خندید و آغوش گشود به من گناهکار!
چقدر حرف تو دلم بود که گفتم و تو صبورانه شنیدی
چقدر اشک تو چشمم بود که من ریختم و تو مهربانانه زدودی
چقدر تشنه لب بودم که تو از چشمه زلالت سیرابم کردی
چقدر خسته بودم که تو آغوش به روم گشودی
و چقدر تو در غم عزای مادرت فاطمه (س) اشک ریختی و من سوختم.
آقای من یادت که نرفته التماست کردم پیش خدا شفیعم باشی
به امید توست که به این خونه غریب برگشتم.
آخ که چقدر غبطه به حال کبوترات خوردم که دور سرت میگردن
و دوباره پابوست میشن اما من...
چقدر اینجا غریبم ای امام غریب!
دیدی که وقت رفتن خداحافظ نگفتم ؟ گفتم به امید دیدار
از این راه دور دخیلم برای دیدار دوبارت.
تشنه تر , خسته تر , محتاج تر و بیتاب تر از همیشه.
........
سلامی دوباره به تموم عزیزان. به لطف دعاهاتون برگشتم. همونطور که قول داده بودم
نائب الزیاره تک تکتون بودم و برای همه طلب دیدارش رو و حاجاتتون رو کردم
امید که لایق استجابتش باشم.
وقتی خیلی کوچیک بودم اولین خانواده ای که تو محلمون تلفن خرید
ما بودیم. یه جعبه قدیمی و گوشی سیاه براق که رو دیوار و دور از
دسترس من نصب بود.
یه روز کشف کردم که اون تو , کسی به نام " اطلاعات " قایم شده.!
یه روز که تنها بودم , چکش بابامو کوبیدم رو دستم. خیلی درد داشتم
و به کسی نیاز داشتم که حرفمو بشنوه رفتم رو چهار پایه و گوشی رو
برداشتم گفتم : اطلاعات من چکشو کوبیدم رو دستم و خیلی درد داره.
صدایی نرم و مهربون گفت: تنهایی؟ گفتم: بله , گفت خونریزی داری؟
گفتم: نه ـ گفت : برو یه تیکه یخ از یخچال بردار بزار روش. ...
یه روز ازش پرسیدم :تعمیر رو چه جوری مینویسند؟ اونم جوابمو داد.
بعد اون کلی سوالهای ریاضی علوم و فارسی ازش پرسیدم و اونم
با حوصله جواب میداد.
یه روز که قناریم مرد بهش گفتم و او گفت:عزیزم همیشه به یادت باشه
دنیای دیگری هم هست که میشود در آن آواز خواند.
و من چقدر آروم شدم.
۹ سالم بود که از اون شهر رفتیم و
" اطلاعات" من موند تو اون خونه قدیمی.
گاهی چقدر دلتنگش میشدم.
...
سالها بعد وقتی به شهر دیگه ای برای ثبت نام به دانشگاه , سفرمیکردم
سر راهم به اون شهرو او خونه رفتم با همون گوشی سیاه
گفتم: اطلاعات میشه بگین تعمیر چه جوری نوشته میشه؟
همون صدای مهربون و آشنا بعد کمی سکوت گفت:
الان دیگه انگشتت باید خوب شده باشه.
گفتم: پس خودتی میدونی اونروزا چقدر برام مهم بودی؟
گفت: میدونی برام چقدر مهم بودی؟ من بچه نداشتم و همیشه
منتظر شنیدن صدات بودم.
با هم آشنا شدیم اسمش ماری بود......
من رفتم دانشگاه و سرم گرم درس و محیط تازه اونجا شد.
ماه ها بعد دوباره زنگ زدم اما صدایی نا آشنا جواب داد و گفت که
ماری ماه قبل در اثر بیماری در گذشت!
گفت: اما براتون پیغام گذاشته بخونم؟
گفتم : لطفا
ـ : ماری گفت بهتون بگم :
دنیای دیگری هم هست که میشود در آن آواز خواند...
منبع: اینترنت

مارکوس بيکل میگوید:
عشق ، زندگي مي بخشد . زندگي ، رنج به همراه دارد .
رنج ، دلشوره مي آفريند . دلشوره ، جرات مي بخشد .
جرات ، اعتماد مي آورد .اعتماد ، اميد مي آفريند .
اميد ، زندگي مي بخشد .زندگي ، عشق به همراه دارد .
پس
عشق ، عشق مي آفريند .
میلاد با سعادت زینب کبری (س) پرستار کربلا
و روز پرستار این فرشته های سفیدپوش مبارک

و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است
حرفهایم مثل یک تکه چمن روشن بود
من به آنان گفتم
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد
و به آنان گفتم
سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنانی که فلز زیوری نیست به اندام کلنگ
در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند
پی گوهر باشید
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید
و من آنان را به صدای قدم پیک بشارت دادم
و به نزدیکی روز و به افزایش رنگ
به طنین گل سرخ پشت پرچین سخن های درشت
و به آنان گفتم
هر که در حافظه ی چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهدماند
هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود
آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند
می گشاید گره پنجره ها را با آه
زیر بیدی بودیم
برگی از شاخه بالای سرم چیدم گفتم
چشم راباز کنید آیتی بهتر از این می خواهید ؟
می شنیدم که بهم می گفتند
سحر میداند سحر
سر هر کوه رسولی دیدند
ابر انکار به دوش آوردند
باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان بردارد
خانه هاشان پر داوودی بود
چشمشان رابستیم
دستشان را نرساندیم به سرشاخه هوش
جیبشان را پر عادت کردیم
خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم
سهراب سپهری
"بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم"
غبطه به حال او خوردم
بی تو
شب من مهتاب نداشت
کوچه بی تو راه عبور نداشت
من بودم و شبی سرد و تاریک
باغ خاطره بود و
برگهای زرد پاییز.

هر صید که میکنی حلالت
خورشید دراوفتاده پیوست
در حلقهی دام شب مثالت
همچون نقطی سیه پدیدار
بر چهرهی آفتاب خالت
دل فتنهی طرهی سیاهت
جان تشنهی چشمهی زلالت
از عالم حسن دایه لطف
آورده به صد هزار سالت
رخ زرد و کبود جامه خورشید
سرگشتهی ذرهی وصالت
تو خفته و اختران همه شب
مبهوت بمانده در جمالت
تو ماه تمامی و عجب آنک
انگشت نمای شد هلالت
مرغی عجبی که مینگنجد
در صحن سپهر پر و بالت
چون در تو توان رسید چون کس
هرگز نرسید در خیالت
پی گم کردی چنانکه هرگز
کس پی نبرد به هیچ حالت
خواهد که بسی بگوید از تو
عطار ولی بود ملالت
می گویند ابلیس، زمانی نزد فرعون آمد در حالیکه فرعون
خوشه ای انگور در دست داشت و می خورد.
ابلیس به او گفت: هیچکس می تواندکه این خوشهء انگور را به مروارید
خوش آب و رنگ مبدل سازد؟
فرعون گفت: نه.
ابلیس با جادوگری و سحر، آن خوشهء انگور را به دانه های مروارید
تبدیل کرد. فرعون تعجب کرد و گفت:
آفرین بر تو که استاد و ماهری.!
ابلیس سیلی ای بر گردن او زد و گفت:
مرا با این استادی به بندگی قبول نکردند،
تو با این حماقت چگونه دعوی خدایی می کنی؟ !!
منبع: اینترنت
دلیل شادی کسی باش نه قسمتی از آن و همیشه قسمتی از غم دیگران باش نه دلیل آن.
من آينده را دوست دارم چون بقيه عمرم را بايد در آن بگذرانم .
در دوره ای که از آن اوباش است بهتر است که اعتماد و اندیشه تان را پنهان کنید.
همیشه اشتباهات مردم را ببخش نه به خاطر اینکه آنها سزاوار بخشش اند
بلکه تو سزاوار آرامش هستی.
عاشق عاشق شدن باش و دوست داشتن را دوست بدار از تنفر متنفر باش
به مهرباني مهر بورز با آشتي آشتي كن و از جدايي جدا باش.
بردباری ، هنگامی خوب است كه مبدأ منزهی داشته باشد ،
وگرنه در مقابل بیدادگری ، بردباری ناتوانی ، و ناتوانی مقدمه نابودی است.
بیگناه باش تا بیم نداشته باشی
سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی
راستگو باش تا استقامت داشته باشی
متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی
دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی
سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی
چالاک باش تا هوشیار باشی.
زندگی شما وقتی زیبا و شیرین خواهد شد، که
پندارتان، کردارتان و گفتارتان نیک باشد.
دوش , آن رشته های یاس , که بود
خفته بر سینه دل انگیزت ,
راست گفتی که آرزوی منست
که چنان گشته گردن آویزت.
با چه لبخندهای ناز آلود ,
با چه شیرین نگاه شورانگیز ,
باز کردی ز گردن و , دادی
به من آن یاسهای عطرآمیز!
بوسه دادم و بسی به یاد تواش :
دلم ز دست رفت و مست شدم .
آن چنان به شوق بوییدم
که به بوی خوشش ز دست شدم.
دوش , تا وقت بامداد , مرا
گل تو در کنار بالین بود.
در من بخفت و عطرافشاند ;
بسترم ,تا به صبح , مشکین بود.
به شگفت آمدم که : این همه بوی
زگلی اینچنین , عجب باشد!
حیرتم زد که: راز این گل چیست؟
که چنین از آن طرب باشد!...
آه , دانستم , _ ای شکوفه ناز ! _
راز این بوی مستی آمیزت :
کاندر آن رشته , بود پیچیده
تاری از گیسوی دلاویزت !....
سایه

یک آهنگ می تواند لحظه ای جدید را بسازد
یک گل میتواند بهار را بیاورد
یک درخت می تواند آغاز یک جنگل باشد
یک پرنده می تواند نوید بخش بهار باشد
یک لبخند میتواند سرآغاز یک دوستی باشد
یک دست دادن روح انسان را بزرگ میکند
یک ستاره میتواند کشتی را در دریا راهنمایی کند
یک ایده می تواند چارچوب هدف را مشخص کند
یک رای میتواند سرنوشت یک ملت را عوض کنند
یک پرتو کوچک آفتاب میتواند اتاقی را روشن کند
یک شمع میتواند تاریکی را از میان ببرد
یک امید روحیه را بالا می برد
یک سخن میتواند دانش شما را افزایش دهد
یک قلب میتواند حقیقت را تشخیص دهد
يك عشق ميتواند آغاز يك زندگي باشد
يك حرف ميتواند دلي را بشكند
يك لغزش ميتواند پايان راه باشد
يك انعكاس ميتواند كوهي را در هم ريزد
يك بي توجهي ميتواند فاجعه بيافريند
و.....
یک زندگی میتواند با يك ها چقدر متفاوت شود !
تصمیم با شماست يك ها را خودت انتخاب كن.
نه باران ، نه عشق ، نه چشم هایی رو به ماه
غروب همین نه باران وعشق بود
که در راههای بی ترانه و عابر - دور می شدم
غروب همین نه چشم هایی رو به ماه بود
که ماه در چشم هایم
تا کنار چهره ها و صداهای این همه سال آمد
غروب یکی از باران ها و عشق بود
که چشم در چشم ماه
از مادرم دور شدم
در راه
لب هایی خسته می گفتند
چشم های کودکی را با خود آورده ام
که شب ها ، خواب ماه می بیند
می گفتند
صدایی با خود آورده ام
که از غروب های ماه می گوید
می گفتند
کنار آخرین مکث ماه
قدم هایم ناتمام می ماند
در کجای زمین
در کجای چشم انتظاری رو به ماه
در کجای دستهای سرگردان مادرم
فراموش می شوم ؟
در شب باران و عشق
در شب آخرین مکث ماه - مادر
انگشت را به سمت ماه بگیر
من آنجا خواهم مرد
هیوا مسیح

عشق جوانتر از آن است که بداند وجدان چیست.
جهنم خالی است چون همه دیوها اینجا هستند.
گر غبطه خوردن به عزت و شرافت گناه است پس من مجرمترین روح زمینم.
زندگی داستانی است که یک ابله تعریف میکند؛ پر از غوغا و هیاهو اما نامفهوم.
موطن آدمی را در هیچ نقشه جغرافیای نشانی نمی توان یافت،
موطن آدمی در قلب همه کسانی است که دوستش دارند!
با خنده و شادی، بگذار چین و چروکهای پیری از راه برسند.
به لبهایت خوار و خفیف کردن نیاموز که برای بوسیدن آفریده شدهاند.
گوشهایت را به همه بسپار اما صدایت را به عدهای معدود.
ظرف که خالی باشد صدای بیشتری دارد.
آن کس که مال مرا بدزدد، چیز بی ارزشی را ربودهاست،
اما آنکه نام نیک مرا برباید، جزئی از وجود مرا میبرد که او را غنی نمیکند
اما در واقع مرا حقیر میسازد.
برای دشمنانت کوره را آنقدر داغ مکن که حرارتش خودت را نیز بسوزاند.
به دست آور آنچه را که نمیتوانی فراموشش کنی و فراموش کن
آنچه را که نمیتوانی بدست آوری.
عشق غالبأ یکنوع عذاب است، اما محروم بودن از آن مرگ است!
هر چه را که دوست داری بدست آور وگرنه مجبور میشوی
هر چه را که بدست آوردی دوست داشته باشی
داشتن علم بهتر از داشتن ثروت است ولی نداشتن ثروت
بدتر از نداشتن علم است.