|
یادش گرامی . دو تا از اشعار زیبای او رو براتون میزارم. همه هستی من آیه تاریکیست که ترا در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد من در این آیه ترا آه کشیدم آه من در این آیه ترا به درخت و آب و آتش پیوند زدم زندگی شاید یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد زندگی شاید ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو همآغوشی یا عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر میدارد و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر زندگی شاید آن لحظه مسدودیست که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد و در این حسی است که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست دل من که به اندازه یک عشقست به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد به زوال زیبای گلها در گلدان به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای و به آواز قناری ها که به اندازه یک پنجره می خوانند آه ... سهم من اینست سهم من اینست سهم من آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید دستهایت را دوست میدارم دستهایم را در باغچه می کارم سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم تخم خواهند گذاشت گوشواری به دو گوشم می آویزم از دو گیلاس سرخ همزاد و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم کوچه ای هست که در آنجا پسرانی که به من عاشق بودند هنوز با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد کوچه ای هست که قلب من آن را از محله های کودکیم دزدیده ست سفر حجمی در خط زمان و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن حجمی از تصویری آگاه که ز مهمانی یک آینه بر میگردد و بدینسانست که کسی می میرد و کسی می ماند هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد آرام آرام پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد وداع می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش می برم تا که در آن نقطه دور شستشویش دهم از رنگ نگاه شستشویش دهم از لکه عشق زین همه خواهش بیجا و تباه می برم تا ز تو دورش سازم ز تو ای جلوه امید محال می برم زنده بگورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال ناله می لرزد می رقصد اشک آه بگذار که بگریزم من از تو ای چشمه جوشان گناه شاید آن به که بپرهیزم من بخدا غنچه شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چید شعله آه شدم صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسید عاقبت بند سفر پایم بست می روم خنده به لب ‚ خونین دل می روم از دل من دست بدار ای امید عبث بی حاصل .
انتخاب آخرم " وداع" رو به این دلیل کردم که میخوام زحمتو کم کنم. در این مدت یک سال و نیمی که نوشتم دوستای خوبی پیدا کردم . از تک تک شما به خاطر لطفی که بهم داشتید تشکر میکنم. براتون آرزوی بهترینارو دارم. تنها طلبم از شما حلالیته. اگه بدی ازم دیدید منو با بزرگی خودتون ببخشید. نمیدونم شاید بعدها باز نوشتم اما فعلا ....
خدا نگهدارتون
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388 توسط مهتاب
مضراب عشق را بر تارهاي دلم كشيدي و زيباترين ترانه ها را سرودي و من در تپشهاي بيقرار اين موسيقي شنيدم كه دو از دچار شدن گفت و ر از رهايي راهي شدن به سوي بيكرانه ها اينكه مي شود در بهار عشق چون فاخته اي سوي افق پركشيدن و در لا به لاي شكوفه هاي عشق سي هزار سال در انتظار معشوق نغمه ها سرودن در اين ميانه چه زيبا بود رقص موج نگاهت بر ساحل انتظارم وقتي رنگ سرخ افق بر نگاه ياغيت نشسته بود. + نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388 توسط مهتاب |
تو اون گذشته های دور مرد بزرگی زندگی کرد با کبوترای پاکش. مرد قصه ی ما دلی داشت به وسعت تموم دنیا, عزتی داشت به بلندی آسمونا, دستای مهربونش ,گرمای خورشیدو داشت, نگاه عاشقش, وسعت دریارو داشت, نفسش عطر گل محمدی, کلامش بوی خود خدارو داشت. او یار جوونی داشت ,اون جوون دل مهربونی داشت, با همدیگه کبوترای عشقو, نوازش میکردن, آب میدادن, دون میدادن, تو آسمون پاکی پروازشون میدادن. یه روز یه قاصد سیاه اومد و خبر طوفانو داد خبر ظلم و بیداد کرکسارو داد. مرد قصه ی ما ,تحمل سیاهی نداشت, تحمل بیداد و ویرونی نداشت, با یار وفادارش, کبوترارو برداشت و رفت به اون دوردورا, جایی که گفته بودن ,بهشتی هست ,خونه ای هست, یاری هست. اونا رفتن اما بهشت کو؟! آبادی کو؟! کو اون درختا که سایه باشن؟! برای تن های خسته دایه باشن؟! هر چی بود, سراب بود ,سوز بود, آتیش جانسوز بود! مرد بزرگ قصه ی ما, با کبوترای عاشق لب تشنه و تنها بود! جوون قصه ی ما شد سقای اونا تا با دستای مهربونش براشون آب بیاره ,دون بیاره. اما امان از بیداد کرکسا! تن عزیزشو رحم نکردن رحم به پیر و جوون نکردن! همه ی اون کبوترارو اون مرد بزرگ خدارو اون جوون سقارو غرق به خون کردن! سرها رو بی تن کردن!...... این شد که اونجا شد کربلا! سالهای ساله که آدما اشک میریزن تا شاید رودی بشه درمون لبهای تشنه بشه اما لبها ی تشنه سیراب که نشد, هرروز تشنه تر شد! هر روز کربلا مسلخ کبوترای عاشق شد! هنوزم کبوترا قربونی کرکسان هنوزم کبوترای پاک خدا بی یار و بی امونن! هنوزم دنیا کربلاست! همه ی روزا عاشوراست.!
بازدر سرم هوای عاشوراست باز در دلم داغ کربلاست ایام سوگواری سالار شهیدان و مظلومین کربلا رو تسلیت میگم به همتون
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388 توسط مهتاب |
از نظر گاندی هفت مورد هست که بدون هفت مورد دیگر بسیار خطرناک هستند
ثروت بدون زحمت دانش بدون شخصیت تجارت بدون اخلاق لذت بدون وجدان علم بدون انسانیت عبادت بدون ایثار سیاست بدون شرافت وی چند روز پیش از مرگش این هفت مورد را بر تکه کاغذی نوشت و به نوه اش داد . + نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388 توسط مهتاب |
میرفت و گیسوان بلندش را بر شانه می پراکند, شب را به دوش می برد همراه عطر عنبر سارا. در موج گیسوان بلندش تابیده بود شب را آرام , مثل زمزمه آب ,می گذشت با اختران به نجوا. همراه گیسوان بلندش خاموش ,مثل زیر و بم خواب , می گذشت پشت دریاچه ها چشم جهانیان به تماشا. می رفت - با شکوه تر از شب - همراه گیسوان بلندش تا باغهای روشن فردا. یلدا! فریدون مشیری + نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388 توسط مهتاب
یلدا نام فرشتهاي است، بالا بلند. با تنپوشي از شب و دامني از ستاره. يلدا شبي از خدا پارهاي آتش قرض گرفت.
آتش كه ميداني، همان عشق است. يلدا آتش را در دلش پنهان كرد تا
شيطان آن را ندزدد. آتش در وجود يلدا بارور شد.
فرشتهها به هم گفتند: «يلدا آبستن است. آبستن خورشيد.
و هر شب قطرهقطره خونش را به خورشيد ميبخشد و شبي كه
آخرين قطره را ببخشد، ديگر زنده نخواهد ماند.»
فرشتهها گفتند: فردا كه خورشيد به دنيا بيايد، يلدا خواهد مُرد. يلدا هميشه همين كار را ميكند؛ ميميرد و به دنيا ميآورد. يلدا آفرينش را تكرار ميكند.
راستي، فردا كه خورشيد را ديدي، به ياد بياور كه او دختر يلداست و يلدا نام همان فرشتهاي است كه روزي از خدا پارهاي آتش قرض گرفت.
عرفان نظر آهاری
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 توسط مهتاب |
مهر كه آمد باز هواي مهر نگاهت پيچيد در باغ رويايم به رسم برگهاي عاشق پاييز جامه سرخ به تن كردم و رخ زرد فرش راه دورت. به هر نفس تو همچو برگي در باد زير پايت رقصيدم به هر قدم كه بر دل نهادي ناله ها از عشق بركشيدم چون گلهاي خنده ات پژمرد ابري شدم و بر لبانت باريدم وقتي نگاه شيدايت فرياد خواب سر ميداد با غروب دلگيرم شب را بر بالينت كشيدم براي لحظه اي مهر تو خزان شدم و برهنگي را آزمودم اما اگر خسته از پاييزي ملول از رنگها پاي در جاده يلدائي مي نهم و مي روم تا اينبار زمستانت شوم. + نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388 توسط مهتاب |
عمري سنگ ستم بر شيشه دلم كوفتند نشكست تيشه بي وفائيها به ريشه اش نواختند نشكست به زمزمه حزيني كز گلوي زخمي تاري برخاست از هم پاشيد فرو ريخت درهم شكست + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 توسط مهتاب |
بگشاي پنجره را کزين هواي مسموم روح من بيمار شده ديريست اين نفس محبوس به سينه همچو مشتي بر دل ديوار شده اين بغض كه اسير حصار گلوست ديريست زنداني سر به عصيان شده بگشاي پنجره را كه به هواي نسيم بهار سالهاست روح من اسير خزان شده رنگ زرد رخسارم طعنه خور صد آينه نگاهم خيره بر شيشه كبود پنجره مات شده بگشاي پنجره را كه مرغ سحر از فرياد خسته شده صبح كه نه گيسوي شب به انتظار سپيد شده. + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 توسط مهتاب |
در اين شب سرد و تاريك كه مردمكهاي گشوده زمين خلوت كوچه هاي غربت را ميبلعد سكوتم گوش صد فرياد را مي درد در ميان چلچراغ هاي ملول شهر در ميان پرسه هاي شبانه شبگرد در ازدحام سايه هاي بلند و شوم در انتهاي جاده شب سرگشته و حيران به دنبال خود ميگردم از همان شب كه تو گام بر جاده هاي بي بازگشت نهادي و ميان مهي غليظ فراموش شدي من به دنبال خود ميگردم من خود را گم كرده ام كجاست بام بلندي كه بر فرازش ايستم و صدايت زنم و فرياد زنم: آه اي رهزن غريبه مرا به خود بازگردان قلبم را به من باز گردان.
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388 توسط مهتاب |
زندگی در چشم من شبهای بی مهتاب را ماند شعر من نیلوفر پژمرده در مرداب را ماند ابر بی باران اندوهم خار خشک سینه کوهم سالها رفته است کز هر آرزو خالی است آغوشم نغمه پرداز جمال و عشق بودم آه حالیا خاموش خاموشم یاد از خاطر فراموشم روز چون گل میشکوفد بر فراز کوه عصر پرپر می شود این نوشکفته در سکوت دشت روزها این گونه پر پر گشت چون پرستوهای بی آرام در پرواز رهروان را چشم حسرت باز اینک اینجا شعر و ساز و باده آماده است من که جام هستیم از اشک لبریز است می پرستم در پناه باده باید رنج دوران را ز خاطر بر د با فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد در نوای ساز باید ناله های روح را گم کرد ناله من میترواد از در و دیوار آسمان اما سراپایش گوش و خاموش است همزبانی نیست تا گویم بزاری ای دریغ دیگرم مستی نمی بخشد شراب جام من خالی شدست از شعر ناب ساز من فریاد های بی جواب نرم نرم از راه دور روز چون گل میشکوفد بر فراز کوه روشنایی می رود در آسمان بالا ساغر ذرات هستی از شراب نور سرشار است اما من همچنان در ظلمت شبهای بی مهتاب همچنان پژمرده در پهنای این مرداب همچنان لبریز ز اندوه می پرسم جام اگر بشکست ساز اگر بگسست شعر اگر دیگر به دل ننشست فریدون مشیری + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 توسط مهتاب
معلم پاي تخته داد مي زد، صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود ولي آخر كلاسي ها لواشك بين خود تقسيم مي كردند و آن يكي در گوشه اي ديگر "جوانان" را ورق مي زد براي اينكه بي خود هاي و هو مي كرد و با آن شور بي پايان تساوي هاي جبري را نشان مي داد با خطي خوانا به روي تخته اي كز ظلمتي تاريك غمگين بود تساوي را چنين نوشت : يك با يك برابر است. از ميان جمع شاگردان يكي برخاست، هميشه يك نفر بايد به پا خيزد... به آرامي سخن سر داد: تساوي، اشتباهي فاحش و محض است نگاه بچه ها ناگه به يك سو خيره گشت ومعلم مات برجا ماندو او پرسيد اگر يك فرد انسان، واحد يك بود آيا باز يك با يك برابر بود؟ سكوت مدهشي بود و سوالي سخت. معلم خشمگين فرياد زد آري برابر بود. و او با پوزخندي گفت: اگر يك فرد انسان واحد يك بود آنكه زور و زر به دامن داشت بالا بود آنكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت پايين بود؟اگر يك فرد انسان، واحد يك بود آنكه صورت نقره گون، چون قرص مه مي داشت بالا بود وآن سيه چرده كه مي ناليد پايين بود؟ اگر يك فردانسان، واحد يك بود این تساوي زيرورو مي شد. حال مي پرسم يك اگر با يك برابر بود نان و مال مفتخواران از كجا آماده ميگرديد؟ يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد؟ يك اگر با يك برابر بود پس كه پشتش زير بار فقر خم مي شد؟ يا كه زير ضربت شلاق له مي گشت؟ يك اگر با يك برابر بودپس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد؟ معلم ناله آسا گفت: بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد: يك با يك برابر نيست... + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 توسط مهتاب |
دستمال کاغذی به اشک گفت: قطره قطره ات طلاست یک کم از طلای خود حراج می کنی؟ عاشقم با من ازدواج می کنی؟ اشک گفت: ازدواج اشک و دستمال کاغذی! تو چقدر ساده ای خوش خیال کاغذی! توی ازدواج ما تو مچاله می شوی چرک می شوی و تکه ای زباله می شوی پس برو و بی خیال باش عاشقی کجاست! تو فقط دستمال باش! گوشه ای کنار جعبه اش نشست گریه کردو گریه کرد وگریه کرد در تن سفید و نازکش دوید خون درد آخرش دستمال کاغذی مچاله شد مثل تکه ای زباله شد او ولی شبیه دیگران نبود چرک وزشت مثل این وآن نشد رفت اگر توی سطل آشغال پاک بود و عاشق و زلال او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت چون که در میان قلب خود دانه های اشک کاشت عرفان نظر آهاری + نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388 توسط مهتاب |
در یکی از همین شبهای سیاه بی پایان من زوال گلهای سرخ باغچه کوچکمان را بوییدم عطش بي پايان ماهي سرخ حوضمان را لمس كردم تلخي نگاه نسترن را از پس هجرت بي بازگشت آفتاب چشيدم بغض بيصداي ابر را گريستم نهيب شكست قلبهاي بلورين كفتران چاهي را شنيدم حبس شدن بالهاي شاپركان را در پيله هاي سنگي ديدم ترانه غم را در نواي قناري تنها نواختم جوشش ژاله ها را بر گونه سرد مهتاب نوشيدم من مرگ سپیده را در لحظه هاي ظلمت شب بی پایان سلام كردم به آغوش کشیدم + نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388 توسط مهتاب |
درویشی نقل میکرد:
روزی روزگاری مردی بود که تمام زندگیش را با عشق و محبت به دیگران سپری کرده بود وقتی مرد همه میگفتند که به یقین به بهشت خواهد رفت. ... فرشته نگهبانی که باید اورا به بهشت راه میداد هرچه در لیست خود دنبال نام او گشت نیافت , پس او را به جهنم فرستاد. در جهنم هیچکس از آدم دعوتنامه و کارت شنایسایی نمیخواست هرکس میتوانست داخل شود. مرد وارد شد و آنجا ماند ... چند روز بعد شیطان به دروازه بهشت رفت و با خشم یقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت: "این کار شما تروریسم خالص است! آ ن مرد را به جهنم فرستاده اید و آمده کار و زندگی ما را بهم زده . از وقتی رسیده نشسته به حرفهای دیگران گوش میدهد و به درد دلشان میرسد. حالا همه دارند در جهنم گفتگو میکنند همدیگر را در آ غوش میکشند و میبوسند! جهنم جای این کارها نیست زودتر او را پس بگیرید!!" وقتی قصه به پایان رسید درویش گفت: "با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند."
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 توسط مهتاب |
ساده است نوازش سگی ولگرد شاهد آن بودن که زیر غلتکی می رود و گفتن که سگ من نبود ساده است ستایش گلی چیدنش و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد ساده است بهره جویی از انسانی دوست داشتنش بی احساس عشق او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نمی شناسمش ساده است لغزش های خود را شناختن با دیگران زیستن ، به حساب ایشان و گفتن که من این چنینم ساده است که چگونه می زییم باری زیستن سخت ساده است و پیچیده نیز هم . "مارگوت بیکل برگردان از احمد شاملو"
عیدتون مبارک + نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388 توسط مهتاب |
لب به تمناي تو گشودم ابر گريست اشكي از شاخه بيد بر گوشه چشم گلي چكيد او نیز گریست چشم هر برگ به انتظار تو از درد گريست. دل سپردم به آهنگ باران گويا هرجا كه نشست قصه هجر تو ميگفت , كه هر سو گريست. سر به بالين سرد پنجره نهادم از سنگيني درد شيشه مات پنجره هم گريست دست بر تارهاي بي رمق چنگ كشيدم از لرزش انگشتانم دل چنگ گريست نگاه نگران ماه نيز از لاي لاي ابر سياه بر دامن نرم بركه گريست آن شب كه دستهايم بي تو بود زمين و آسمان گريست گويا, همه اشكهاي عالم در نگاه من نشست و همه دنيا, از چشم من گريست. + نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 توسط مهتاب |
شيرين به درد فرهاد گرفتار كه شد به تلخي به كام مرگ میهمان شد ليلي چون به غم مجنون گرفتار شد مرثيه خوان سوگ عاشقان شد مهتاب چون به عشق تو دچار شد در محاق فروخفت و بيصدا به كوي تو نگران شد. + نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388 توسط مهتاب |
يكي بود يكي نبود ، غير از خدا هيچكس نبود ، و خدا تنها بود ،
زمين بود و آسمون بود و كوه و دريا و دشت و صحرا و خورشيد و ماه و ستاره و ابر و گل و گياه و جانور و ... و ديو و پري و ... اما ، هيچكس نبود كه خدا را بشناسد ، خدا را دوست داشته بدارد ، با خدا حرف بزند ... خدا خيلي حرف ها داشت ، اما كسي نمي شنيد ، خدا خيلي مهربان بود ، اما كسي نمي فهميد ، خدا خيلي زيبا بود ، اما كسي عشق را نمي شناخت ، خدا خيلي بزرگوار بود ، اما كسي بزرگواري را نمي دانست ، خدا خيلي تنها بود ، اما كسي نبود كه رفيقش باشد . خدا مجهول بود ، اما كسي نبود كه او را كشف كند ... كثيف ترين لجن هاي ته مرداب را برداشت ، مجسمه كرد ، بر انگاره خودش او را تراش داد ، لب هايش را بر لب هاي او نهاد و روح خودش را در اين كالبد لجني دميد ، زنده شد ، چشمهاش باز شد ، گوشش شنوا شد ، زبانش گويا شد ، به راه افتاد . خدا كوله بار امانتش را بر دوش او نهاد ، او با خدا پيمان بست ، روانه زمين شد تا كار كند ، زمين را بكاود ، بسازد ، بينديشد ، بپرستد ، عشق بورزد ، بشناسد ، بيافريند ، و در جهان ، جانشين خدا شود . اسم او آدم بود . آدم دو تا پسر يافت ، اسم يكي را قابيل گذاشت ، اسم ديگري را هابيل . قابيل و هابيل دو تا « برادر بودند » از پدر يكي ,از مادر يكي ، خداشان يكي ، دينشان يكي ، ذاتشان يكي ، خانواده شان يكي ، محيطشان يكي ، زبانشان يكي ، تاريخشان يكي ، نژادشان يكي ... همه چيزشان مثل هم ، همه چيزشان مشترك : صبح دست دردست هم ، از خانه آدم بيرون مي آمدند، به جنگل مي رفتند ، با هم شكار مي كردند، به خانه مي آوردند ،با هم مي خوردند ؛ صبح ، دست دردست هم از خانه خودشان بيرون مي آمدند ، به دريا مي رفتند ، با هم صيد مي كردند ، به خانه مي آمدند ، با هم مي خوردند . سفره شان دريا ، باغشان جنگل ، مزرعه شان طبيعت ، سقف خانه شان آسمان ، صحن خانه شان زمين ، زندگيشان برابري ، رابطه شان برادري . هر چه بود مال هردوشان بود ، مال خدا بود ، من نبود ، ما بود . سال ها گذشت ، يك خدا ، يك جهان ، يك خانه ، يك خانواده ، يك عشق ، يك پدر ، يك مادر ، يك نژاد ، يك دين ، يك كار ، يك زندگي ... توحيد بود و بنابراين : برابري . برابري بود و بنابراين : برادري . سال ها اينچنين گذشت خوب و خوش ، دنيا زيبا و زندگي شيرين و ايمان نور و هيچكدام بدي را نمي شناختند ، زشتي را نمي ديدند ، دشمني هنوز خلق نشده بود ، جدائي هنوز پديد نيامده بو ، دروغ ، ستم ، روزي از روزها قابيل ديد كه دانه هاي ذرتي را كه از جنگل آورده بودند ، نزديكي غاري كه در آن خانه داشتند ، ريخته و سبز شده است . برقي در مغزش زد و زيركي در سرش پديد آمد و نگاهي تازه در چشمش آمد و دنيا را جور ديگري يافت . پس مي توان در طبيعت دست برد ، حيله كرد ، آنچه را نيست هست كرد ، چيزي را كه زمين ندارد ، ساخت . دور زمين را خط كشيد ، در آن دانه كاشت ، آب داد ، سبز شد . روزي هابيل چشمش به مزرعه برادرش افتاد ، خوشحال شد ، به آنجا قدم گذاشت ، از شوق قابيل را صدا زد ، در حاليكه اين معجزه بزرگ را به برادرش تبريك مي گفت دست برد تا خوشه ذرتي را چیند ناگهان دستي از پشت ، زورمند و خشمگين ، مچش را محكم گرفت . - نه ! اين تكه زمين مال من است ، - يعني چه برادر ؟ - يعني مال تو نيست ! - من ؟ تو ؟ مال من ؟ مال تو ؟ هست ؟ نيست ؟ داري ؟ نداري ؟ اجازه ؟ حق ؟ منع ؟ اين كلمات تازه را از كجا آموخته اي قابيل ؟ اين با چه زباني است كه سخن مي گويي برادر ؟ ـ ابليس دکتر علی شریعتی + نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388 توسط مهتاب |
آنها که احرام عبادت بستند و خانه ی خدا را طواف کردند در راه خدا قربانیها کردند. ما هم بکوشیم تا عبادت کنیم خدارا! بیا تا ما هم احرام محبت ببندیم و خانه ی عشق را طواف کنیم! و فقط یک چیز را قربان کنیم: جان را قربانی جانان کنیم اما سعی کنیم تا: مرغ حق را قربانی نوای دلنشینش نکنیم گل یاس را قربانی عطر روح نوازش نکنیم عشق را قربانی هوس دوستی را قربانی خیانت نکنیم دست یاریمان را قربانی نفس جاه طلب و امروزمان را قربانی دیروزمان نکنیم. دوست خوبم عیدت مبارک + نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388 توسط مهتاب
|